
[ultimate_heading source=”post_title” heading_tag=”h1″ main_heading_margin=”margin-bottom:30px;” main_heading_font_size=”desktop:42px;” sub_heading_font_size=”desktop:22px;” margin_design_tab_text=””] میخاییل لیفشیتس مترجم: ناصر بایزیدی[/ultimate_heading]
در سال 1930، در انستیتوی مارکس و انگلس، یک دفتر جدید با عنوان فلسفهی تاریخ بازگشایی شد، این دفتر به من سپرده شد و برای آن یک اتاق طاقدار بزرگ در طبقهی پایین عمارت قدیمی که موسسه در آن قرار داشت، در نظر گرفته شد. در یک روز خوب، مشغول کارهای خودم بودم و اطرافم را کتاب احاطه کرده بود که درِ دفتر باز شد و یازانوف، رئیس انستیتو به همراه یک مرد نه چندان قدبلند که واضح بود خارجی است – زیرا شلوار ساق- جورابی در چشمان ما غیرعادی مینمود، ظاهر شد. ریازانوف با صدای بم ما را به یکدیگر معرفی کرد: «این رفیق لوکاچ است، او با شما در دفتر تاریخ فلسفه کار خواهد کرد»…