در مطالعه و نقد ادبی کنونی ما، به نظر میرسد آگاهی کاملی جود دارد، و برای تئوری مارکسیستی هنر، به ویژه، تاریخ آن، در میراث چهرههای برجستۀ جناح انقلابی سوسیال دمکراسی آلمان مانند ف.مرینگ، ک.زتکین، ک.لیبکنخت، ر.لوکزامبورگ دارای اهمیت زیادی است…
با نوشتن این عنوان به سبک برتراند راسل، باید فرمولی به همان اندازه کوتاه برای پاسخ دادن به آن پیدا کنم. اگر به طور متناقضی به آن پاسخ داده شود، مسالهای نیست. باید از قوانین ژانر پیروی کرد.
بنابراین، چرا من مدرنیست نیستم، چرا هر نوع بحث از چنین ایدههایی در هنر و فلسفه باعث اعتراض من میشود؟…
مدتی است دربارۀ کاستیهای ادبیات انتقادی ما زیاد نوشته میشود. کاستیهایی که کم نیستند. برای کمک به نقد ما، ابزارهای مختلفی پیشنهاد شده است. مثلاً مینویسند که فقط مقالات منطقی لازم است، و هر منتقد هنری میبایست ذوق هنری داشته و در افشای رذایل، صادق و شجاع ، و مهمتر از همه باید خلاقیت داشته باشد…
در سال 1930، در انستیتوی مارکس و انگلس، یک دفتر جدید با عنوان فلسفهی تاریخ بازگشایی شد، این دفتر به من سپرده شد و برای آن یک اتاق طاقدار بزرگ در طبقهی پایین عمارت قدیمی که موسسه در آن قرار داشت، در نظر گرفته شد. در یک روز خوب، مشغول کارهای خودم بودم و اطرافم را کتاب احاطه کرده بود که درِ دفتر باز شد و ریازانوف، رئیس انستیتو به همراه یک مرد نه چندان قدبلند که واضح بود خارجی است – زیرا شلوار ساق- جورابی در چشمان ما غیرعادی مینمود، ظاهر شد. ریازانوف با صدای بم ما را به یکدیگر معرفی کرد: «این رفیق لوکاچ است، او با شما در دفتر تاریخ فلسفه کار خواهد کرد». …
گئورگ لوکاچ طی زندگی خود زیر آتش طیف گستردهای از انتفادات قرار گرفت. هر کتاب او مانند بسیاری از جنبههای فعالیت اجتماعیاش مناقشه و مجادلات زیادی برمیانگیخت. این اختلافات(در مقیاسی بینالمللی) تا به امروز نیز پایان نیافتهاند. احتمالاً، شهادت کسانی که لوکاچ را میشناختند و با او ملاقات و صحبت میکردند، امروزه بیفایده نباشند، – آنها را میتوان در متن اختلافات گنجاند تا به روشنشدن چهرهی یک دانشمند و انسان در نظر نسلهای بعد کمک کرد، دانشمندی که در زمانهای مختلف در مورد او قضاوتهای بسیار متفاوت، اغلب جانبدارانه و مغرضانه انجام شده است…
درک اینکه چرا رمانهای تاریخی اسکات تا بدین این حد با نگرش تودهها همخوانی داشت، دشوار نیست. به هرحال، در این دورهی عظیم تاریخی – انقلاب فرانسه، جنگهای انقلابی، دورهی ناپلئون اول، به پایان میرسد، دورهای که طی آن زندگی تودههای مردم اروپا مستقیماً توسط رویدادهای بزرگ تاریخی به لرزه درآمد…
آوازهی پوشکین در روسیه و خارج از آن مدتها است به آوازهای شناخته شده و محبوب بدل شده است؛ شعر او در کشورهای مختلف از تاثیر زیادی برخودار است. و با این حال، آیا روا است ادعا کنیم او را به طور کامل میشناسیم؟ منظور من فقط آثار او نیست – هرچند، اگر در مورد آنها صحبت کنیم، میتوان تعداد زیادی از آثار پوشکین را نام برد، از جمله آثار مهمی که هنوز به زبان مجاری ترجمه نشدهاند. قبل از هر چیز از پوشکین به عنوان پدیدهی ادبیات جهان حرف میزنم. ..
سه سال دیگر می توانیم پنجاه سالگی خود را جشن بگیریم. تاریخ ماندگار انتشار مانفیست کمونیست (فوریه ی 1848)، لحظه ی ورود بی چون و چرای ما به تاریخ است. تمام قضاوت ها و تهنیت های ما برای پیشرفت پرولتاریا در پنجاه سال گذشته به این تاریخ باز می گردد…